به بهانه پخش از شبکه نمایش

نقدی بر فیلم «یه حبه قند»

نقد فیلم «یه حبه قند»
۱۳ آذر ۱۴۰۰ | ۱۴:۵۶ کد : ۷۰ فرهنگی و هنری سینما
تعداد بازدید:۴۰۵
در یک کلام، باورپذیر بودن تمام شخصیت‌های فیلم از آن پسر و دختربچه‌های شیطان گرفته تا دایی. همه زن‌ها و مردهای فیلم را با تمام خلق‌وخویشان و با تمام کاستی‌ها و نقاط ضعف و قوتشان در اطراف خود می‌بینیم. شخصیت‌هایی که هریک در زمان وارد شدن به خانه، درواقع ما را کم‌وبیش به یاد یکی از اعضای فامیل‌مان می‌اندازند.
نقدی بر فیلم «یه حبه قند»

 

نقدی بر فیلم «یه حبه قند» ساخته رضا میرکریمی
   به بهانه پخش از شبکه نمایش

منتقد: محمد موسوی

 

من این فیلم را  سال 1391 بر پرده سینما تماشا کردم. همان زمان، نقدی بر این فیلم نوشتم که آن را در قسمت فروم یا انجمن سایت نقد فارسی قرار دادم. اینک به بهانه پخش این فیلم از شبکه نمایش، همان نقد با اندک تغییراتی تقدیم می‌گردد.

 

اکثر قریب به اتفاق سینماگران بزرگ و کوچک و نیز تماشاچیان حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای اما پیگیر و خلاصه هرکس که به نوعی با این هنرصنعت عظیم سروکار دارد، در یک مورد اتفاق نظر دارند و آن هم بایستگی وجود عنصر تعلیق در فیلم است به عنوان جاذبه‌ای که تماشاگر را تا پایان فیلم نگه دارد. حال این فیلم چه کلاسیک باشد یا مدرن؛ چه درام جنایی باشد (آلفرد هیچکاک) یا کمدی (بیلی وایدلر)؛ چه ترسناک باشد (فعالیت‌های غیرعادی) یا علمی تخیلی (آواتار) و هر نوع ژانر سینمایی دیگری که می‌شناسیم. پس یک اثر سینمایی فارغ از اینکه به چه ژانر یا گونه‌ای تعلق دارد، محصول کدام دوره و کشور و ساخته کدام فیلمساز است و حتی فارغ از اینکه فیلمی خوب یا بد است، باید عنصر تعلیق را در خود حل کرده باشد تا بتواند تماشاگر را روی صندلی سینما نه آنکه میخکوب بلکه تا آنجا که ممکن است نگه دارد تا به پاسخ پرسش‌ها و ابهاماتی که در طول فیلم در ذهنش نقش بسته، دست یابد.

می‌توانیم این نکته را به یک رابط اتصال بین پرده سینما و تماشاچی تشبیه کنیم. اگر فیلمساز، اثر خود را به‌درستی روایت کرده باشد به‌گونه‌ای که به شعور تماشاچی توهین نشده باشد، این رابط می‌تواند یک طناب ضخیم آویخته به گردن تماشاچی باشد که سر دیگر آن به تصاویر نقش‌بسته روی پرده متصل است و تماشاگر را از ترک صندلی خویش بازمی‌دارد.

اما اگر فیلمسازی ناشیانه عمل کرده و مشتی تصاویر باربط و بی‌ربط (حتی همراه با تعلیق) را بدون توجه به شعور تماشاچی به خوردش بدهد، آن رابط بین پرده و تماشاگر، یک نخ باریک است که به‌راحتی پاره می‌شود. درواقع وقتی من و شما به عنوان یک تماشاگر، یک بلیط سینما خریداری می‌کنیم و روی صندلی سینما می‌نشینیم، حتی قبل از اینکه فیلم شروع شود، یک نخ نسبتاً ضخیم را داوطلبانه به دور گردن خود آویخته‌ایم. حال بسته به کیفیت فیلم و البته سلیقه و بینش هریک از ما، این نخ می‌تواند در طول فیلم، ضخیم و ضخیم‌تر و تبدیل به یک طناب شود و ما را سر جای خود میخکوب نماید و اجازه نفس کشیدن هم به ما ندهد و یا اینکه نازک و نازک‌تر شده تا اینکه محو و نامرئی شود یا خود تماشاگر، آن را پاره کند و آزاد و رها، از سالن سینما خارج و عطای فیلم دیدن را به لقایش ببخشد.

حتی در فیلم‌های نوآر هم که تماشاچی حرفه‌ای می‌داند که پایان فیلم به یک تراژدی ختم می‌شود (فیلم‌های ژان پیر ملویل و نمونه مدرنش فیلم مخمصه ساخته مایکل مان)، باز هم عنصر تعلیق نقش بسزایی دارد و حتی حرف اول را در فیلم می‌زند. زیرا در اینجا تماشاگر با اینکه تقریباً از سرنوشت محتوم قهرمان یا ضدقهرمان فیلم آگاه است، اما از چگونگی رسیدن به این سرنوشت اطلاعی ندارد و درواقع فیلمساز به‌گونه‌ای عنصر تعلیق را در تاروپود فیلم نهاده که تماشاگر با علم به سرنوشت قهرمان، می‌خواهد نظاره‌گر سیر و چگونگی شکل گرفتن این پایان باشد.

فیلم «یه حبه قند» ساخته رضا میرکریمی از آن دست فیلم‌هایی است که عنصر تعلیق در آن چندان پررنگ نیست اما نه تنها  به شعور تماشاگر توهین نمی‌کند بلکه برای آن احترام بسیاری قائل است. این فیلم به نظر نگارنده اگر از زاویه اجتماع تعداد زیادی کاراکتر در یک مکان و همچنین تعریف این شخصیت‌ها و روابط اغلب صمیمی که بین آنها برقرار است نگریسته شود، می‌خواهد «مهمان مامان» دیگری باشد در سینمای ایران و اگر فیلمساز چنین قصدی داشته باید گفت که در این مسیر موفق شده است.

در مهمان مامان، حس تعلیق به این صورت در فیلم جاری است که تماشاگر می‌خواهد بداند آیا مادر خانواده (گلاب آدینه) می‌تواند از عهده پذیرایی مهمانانش برآید یا خیر؟ آیا می‌تواند آبروداری کند یا خیر؟ در کنار این شخصیت اصلی و داستان کلی، شخصیت‌های فرعی و داستانک‌هایی هم وجود داشت که در خدمت داستان کلی بودند مانند کاراکتری که پارسا پیروزفر بازی می‌کرد و رابطه این کاراکتر با پدر و مادر و همچنین همسرش (نسرین مقانلو). یا رابطه عاطفی که بین کاراکترهای امین حیایی و ملیکا شریفی‌نیا شکل گرفته بود (متأسفانه نام شخصیت‌ها در خاطر نگارنده نمانده است). خلاصه هریک از افراد آن خانه، بنحوی ما را درگیر زندگی شخصی خود می‌کند و در آخر، همه این افراد در خدمت مادر خانواده بسیج می‌شوند تا جلوی مهمانانش آبروداری کند.
اما متأسفانه همانطور که ذکر شد، «یه حبه قند» از عنصر تعلیق بهره‌ چندانی نبرده که شاید لازمه‌ی ساختار روایی‌اش همین باشد. ما شاهد این هستیم که افراد یک خانواده پر‌جمعیت، دور هم جمع شده تا مراسم ازدواج غیابی دختر خانواده یعنی پسند (نگار جواهریان) را با کیوان که مقیم آمریکا است تدارک ببینند و همه افراد خانواده هم با این وصلت موافقند. اگر دایی خانواده هم (سعید پورصمیمی) بخاطر اینکه بیشتر دوست می‌داشته که پسند با قاسم، برادرزاده همسرش ازدواج کند، چندان به این وصلت روی خوش نشان نمی‌دهد، درنهایت تسلیم می‌شود. پس بطور کلی هیچ مخالفت یا مانعی برای اجرای مراسم عقد وجود ندارد و مراسم باید به خوبی و خوشی سر بگیرد و حداقل تا یک‌سوم پایانی فیلم، تماشاگر هیچ حس تعلیقی در خود احساس نمی‌کند.

مرگ دایی در یک‌سوم پایانی و درنتیجه برهم خوردن مراسم را هم نمی‌توانیم چندان بعنوان تعلیق در نظر بگیریم؛ چه، تماشاگر خود می‌داند که اگر قرار باشد این ازدواج صورت بگیرد، دیر یا زود صورت می‌گیرد، مثلاً بعد از  چهلم دایی خانواده. اینکه ذکر شد «اگر قرار باشد» به دلیل این است که ظاهراً خود پسند هم در مورد این ازدواج کمی تردید دارد. با مرگ دایی و آمدن ناگهانی و بی‌خبر قاسم در این گیرودار، که نشان می‌دهد او هم به پسند علاقه‌ای دارد، تردیدهایش بیشتر هم می‌شود و سر سفره شام که همه اعضای خانواده جمعند، در پاسخ به سؤال خواهرش می‌گوید که جواب خانواده داماد را بعد از چهلم آن مرحوم می‌دهیم که در آن زمان دیگر قرار تعیین‌شده سفارت آمریکا در کشوری دیگر سر آمده است. گویی دایی با مرگش که بر اثر گیر کردن یک حبه قند در گلویش اتفاق می‌افتد، می‌خواسته تردیدهای پسند را به یقین تبدیل کند.

به هر حال چه این ازدواج سر بگیرد و چه نگیرد، (قضاوت به عهده تماشاگر؟) مسئله اصلی فیلم نیست. درواقع فیلم قرار نیست داستانی سرراست و یک‌خط تحویل مخاطبش بدهد، بلکه برشی مقطعی از چند روز زندگی یک خانواده بزرگ است که اتفاقات آن چند روز، چه خوب و چه بد در خاطر تک‌تک آنها نقش می‌بندد  و در طول آن ما از طریق نوع واکنش آنها نسبت به این اتفاقات، با شخصیت‌شان آشنا می‌شویم.

بگذارید حس شخصی خود نسبت به این فیلم را این‌گونه بازگو کنم. آن رابط اتصال‌دهنده‌ای که در ابتدای متن به آن اشاره شد، در این فیلم برای نگارنده یک نخ نازک و ضخامت این نخ در سرتاسر فیلم، ثابت بود. نه بیشتر می‌شد و نه کمتر. پس من به راحتی باید می‌توانستم در هر کجای فیلم این نخ را از خود جدا کرده و قید تماشای ادامه فیلم را بزنم. اما قادر به انجام این کار نبودم. چرا؟ به چه علت با اینکه هیچ تعلیقی در فیلم وجود نداشت (حداقل برای حقیر) اما باز نمی‌توانستم از دیدن ادامه فیلم صرف‌نظر کنم؟ گویی غیر از آن نخ نازک (حس تعلیق) یک طناب نامرئی دیگری بر گردن من تماشاگر بود که قدرت برخاستن از صندلی را از من سلب می‌کرد. طنابی که اگر مرئی بود، شاید چندان ضخیم دیده نمی‌شد اما آنقدر قدرت داشت که مرا به دیدن ادامه فیلم ترغیب کند. اما این طناب چه بود؟ در یک کلام، باورپذیر بودن تمام شخصیت‌های فیلم از آن پسر و دختربچه‌های شیطان گرفته تا دایی. همه زن‌ها و مردهای فیلم را با تمام خلق‌وخویشان و با تمام کاستی‌ها و نقاط ضعف و قوتشان در اطراف خود می‌بینیم. شخصیت‌هایی که هریک در زمان وارد شدن به خانه، درواقع ما را کم‌وبیش به یاد یکی از اعضای فامیل‌مان می‌اندازند. این مورد، بخصوص در مورد اعضای خانواده‌های سنتی صدق می‌کند.

گرچه برخی از این کاراکترها شیطنت‌هایی می‌کنند و زیرآبی می‌روند (آن دو باجناقی که در پی گنج خیالی در خانه هستند)، اما زمان شادی‌ها و غم‌ها در کنار خانواده خود هستند تا در بهتر برگزار شدن مراسم (عروسی یا عزا) سهمی داشته باشند. آن داماد خانواده را بیاد آورید (هدایت هاشمی) که حتی وقتی همه خانواده در شوک و ماتم از دست دادن دایی بسر می‌برند، حاضر نیست دست از کندن زمین بردارد و در پی گنج خفته در خاک است که چیزی هم عایدش نمی‌شود. اما همین آدم، برای تسکین رنج مادرزن خود که خواهرِ دایی از دست‌رفته می‌باشد، و برای اینکه مادرزنش کمی گریه کرده و اشک بریزد تا تخلیه شود، وظیفه خواندن نوحه را به گردن گرفته و برای مادرزن خود نوحه می‌خواند که همه خانواده از مهارت و صدای زیبای او تعجب کرده و متأثر می‌شوند.

یا آن یکی داماد خانواده (هرمز) با بازی زیبای اصغر همت، پیداست که اهل خوشگذرانی و بی‌بندوباری است. اما چنان از درگذشت دایی، متأثر می‌شود که خطاب به بقیه می‌گوید: «سر خاکش، زود بلند نشیم. چند ساعتی بشینیم بعد بلند شیم». یا از نوحه سوزناک باجناقش و گریه کردن مادرزنش، بی‌اختیار اشک ریخته و گریه می‌کند.

یا داماد دیگر خانواده، حاج ناصر (فرهاد اصلانی) که حاضر نیست بیماری سرطانش را بروز دهد و دور از چشم همسر و دیگران با تلفن همراهش قرار شیمی‌درمانی را با دکتر خود می‌گذارد.

لحظاتی ناب هم در فیلم ثبت شده که از لحاظ بصری خیره‌کننده است مثل سکانسی که پسند را مشغول تاب خوردن در زیر درخت می‌بینیم درحالی‌که باد، شکوفه‌های درخت را به سویش روانه می‌کند و بر سرش می‌ریزد و او در همین حال نظاره‌گر زنان و مردان خانه است که مشغول ریختن و شستن میوه‌ها در حوض و کارهای دیگر هستند و این احساس به تماشاگر القا می‌شود که او در این لحظه، خود را خوشبخت‌ترین دختر دنیا می‌داند. این سکانس به صورت اسلوموشن کار شده تا همراه با موسیقی زیبا و تأثیرگذار محمدرضا علیقلی و همراهی دوربین با حرکت تاب، که فیلمبرداری ماهرانه حمید خضوعی ابیانه را می‌رساند، سکانسی شاعرانه باشد.

بازی‌ها همه در حد اعلای خود هستند و همه بازیگران، حضور قدرتمندی در این فیلم دارند. باید بگویم تا به‌حال چنین هنرنمایی را از خانم ریما رامین‌فر ندیده بودم. همچنین نقش‌آفرینی اصغر همت، هدایت هاشمی و فرهاد اصلانی که در نقشی متفاوت ظاهر شده است. به یاد داشته باشیم که بازیگران این فیلم می‌بایست در دو فضای متفاوت در قصه به هنرنمایی بپردازند. یکی فضای شاد و شور و اشتیاق پیش رو داشتن عروسی و دیگری فضای ماتم ناشی از فوت دایی خانواده؛ و بازیگران با هنرمندی هرچه تمام توانسته‌اند حس جاری در این دو فضای متضاد را به بیننده منتقل نمایند. البته کارگردان در فیلم‌های قبلی و بعدی خود نیز، توانایی‌اش را در بازی گرفتن در حد عالی از بازیگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای نشان داده است. حیف که به کاراکتر رضا کیانیان کمتر پرداخته شده وگرنه کاراکتر او این فرصت را به ما می‌داد تا شاهد بُعد دیگری از هنرنمایی این بازیگر بزرگ باشیم.

همان‌طور که لحظاتی در زندگی هریک از ما وجود دارد که قادر به بیان آنها از طریق گفتار و نوشتار نیستیم، در فیلم هم لحظات آشنایی وجود دارد که امکان ادای آنها به صورت لغت بر روی کاغذ یا زبان وجود ندارد (یا نگارنده از انجام آن عاجز است)، بلکه آنها را باید به صورت تصویر دید و حس موجود در آن لحظات را درک کرد و متوجه شد که بعضی از این لحظات را قبلاً در زندگی واقعی خویش لمس کرده‌ایم و این امر، توانایی و هوش خارق‌العاده کارگردان را می‌رساند.

به هرحال جدای از کیفیت بد صدا و گاهی تصویر که البته امکانات محدود و نامطلوب سینماهای نمایش‌دهنده هم در آن دخیل هستند، (آن زمان که فیلم را در سینما دیدم، امکانات صوتی و تصویری سالن‌ها، به قدر امکانات کنونی نبود) و همچنین عدم وجود تعلیق در فیلم، می‌توانیم به احترام کارگردان و عوامل این فیلم از جا برخاسته و اگر کلاهی بر سر داشته باشیم، آن را از سر برداشته و ادای احترام کنیم که فیلمی به غایت شریف، تحویل مخاطبان علاقمند داده‌اند. بماند که جناب فراستی، این فیلم را هم مورد نوازش خود قرار داده و آن را ضد ارزش !! خوانده‌اند. البته که نگارنده هنوز بهترین فیلم آقای میرکریمی را «خیلی دور خیلی نزدیک» می‌داند.

کلید واژه ها: رضا میرکریمی یه حبه قند قند رضا کیانیان سعید پورصمیمی فرهاد اصلانی اصغر همت ریما رامین‌فر نگار جواهریان هدایت هاشمی شمسی فضل‌اللهی پریوش نظریه نگار عابدی امیرحسین آرمان سهیلا رضوی


نظر شما :