بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست
۱۱ مهر ۱۴۰۰ | ۰۸:۵۰ کد : ۵۱ فرهنگی و هنری شعر و ادبیات دیوان حافظ
تعداد بازدید:۱۶
بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست -- وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست

 

 

"غزلیات خواجه حافظ شیرازی"

 

«غزل شماره 38»

** بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست **

         

بی‌مهر رخت روز مرا نور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

 

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

گو خون جگر ریز که معذور نماندست

ماتم‌زده را داعیه سور نماندست

کلید واژه ها: حافظ بی مهر رخت روز مرا نور نماندست شعر


نظر شما :