نقدی بر فیلم «یک روز زیبا در محله» (A Beautiful Day in the Neighborhood)

نقدی بر فیلم «یک روز زیبا در محله» (A Beautiful Day in the Neighborhood)

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
۲۹ شهریور ۱۴۰۰ | ۱۲:۵۵ کد : ۴۶ فرهنگی و هنری سینما
تعداد بازدید:۹۳
شاید بتوان رابطه‌ی میان آقای "فرد راجرز" و "لوید ووگل" را به رابطه‌ی میان "مولانا جلال‌الدین" و "شمس تبریزی" تعمیم داد و یا دست‌کم تشبیه کرد.
نقدی بر فیلم «یک روز زیبا در محله» (A Beautiful Day in the Neighborhood)

نقدی بر فیلم «یک روز زیبا در محله» (A Beautiful Day in the Neighborhood) ساخته "ماریل هلر"

-- رقصی چنین میانه میدانم آرزوست --

 

کارگردان: ماریل هلر
فیلمنامه: میکا فیتزرمن بلو- نوا هارپستر
محصول: 2019 آمریکا
بازیگران: تام هنکس - متیو ریس - کریس کوپر - سوزان کلیچی واتسون

 

فیلم، حول محور دو شخصیت اصلی روایت می‌شود:
    1- "فرد راجرز"، که در عالم واقعی، مجری فقید و موفق برنامه‌های کودک در تلویزیون آمریکا بوده و بیش از سی سال، کودکان نسل‌های مختلف را سرگرم و بر تربیت آنها تأثیرگذار بوده است. شخصیتی مانند آقای "ایرج طهماسب" دوست‌داشتنی خودمان.
    2- "لوید ووگل" ، روزنامه‌نگار و مقاله‌نویس قهاری که مأموریت مصاحبه با فرد راجرز به او واگذار می‌شود.

برخی معتقدند که این فیلم اگر قرار است یک فیلم زندگینامه‌ای و بیوگرافی از فرد راجرز باشد، چندان به زندگی او پرداخته نشده است و درواقع مستندی که سال 2018 از وی ساخته شده، جزئیات بیشتری از زندگی خصوصی و حرفه‌ای این مجری توانمند برنامه‌های کودک را به تصویر می‌کشد. در پاسخ باید یادآور شد که:

این فیلم، همان‌طور که خانم کارگردان (ماریل هلر) در مصاحبه‌ای به آن اشاره کرده، اصلاً قرار نبوده فیلمی بیوگرافی باشد در مورد فرد راجرز یا هر شخصی دیگر. بلکه قرار است تماشاگر، هریک از دو شخصیت اصلی را به کمک نوع نگاه شخصیت دیگر به او، مطالعه و کندوکاو کند که در این خصوص البته، بیشتر کندوکاو شخصیت لوید ووگل با کمک نگاه فرد راجرز و تأثیرات اخلاقی که آقای راجرز بر او می‌گذارد، مورد توجه قرار گرفته است و شاید هدف سازندگان فیلم نیز همین بوده است.

از همان ابتدای فیلم، هر دو شخصیت اصلی بطور جداگانه معرفی می‌گردند که ما هم به‌تفکیک، هریک را مورد بحث و بررسی قرار می‌دهیم.

1- فرد راجرز، یک مجری موفق برنامه کودکان، مردی متین، آرام، مهربان و از هر لحاظ مثبت تعریف می‌شود. در سکانس اولین حضور لوید ووگل در محل فیلمبرداری برنامه آقای راجرز، شاهد هستیم که وی به گرمی و مهربانی و با صبر و حوصله با پسربچه‌ای در حال صحبت است بطوریکه زمان ضبط برنامه، سپری شده و کفر همکارانش و عوامل پشت صحنه را درآورده. اما تا رضایت، اطمینان، دوستی و محبت پسربچه را جلب نکرده و تا پسربچه، او را از روی مهر و صمیمیت به آغوش نکشیده است، دست‌بردار نیست و اهمیتی به اعتراض همکارانش در پشت دوربین نمی‌دهد.در طول فیلم نیز آقای راجرز نه عصبانی می‌شود، نه کینه به دل می‌گیرد، نه به این و آن حسادت می‌کند، نه غیبت می‌کند، و نه هیچگونه افکار، گفتار و کردار منفی از وی سر می‌زند. برعکس، بسیار مهربان، دلسوز، خیرخواه و پر از ویژگی‌های فردی و اجتماعی مثبت است.

اغراق در این آرایه‌های مثبت، از وی شخصیتی فرشته‌وار و قدیس‌گونه می‌سازد که سایر کاراکترها زیر چتر حمایت او قرار گرفته و و بایستی بدون چون و چرا حرف‌ها و نظراتش را بپذیرند.

برای درک بهتر این موضوع، شما را ارجاع می‌دهم به برخی فیلم‌های دفاع مقدس خودمان خصوصاً دهه شصت و هفتاد که در اکثر آنها، رزمندگان، انسان‌هایی سراسر پاک و مقدس و عاری از هرگونه عیب و گناه نمایانده می‌شدند. تو گویی اصلاً انسان‌های زمینی نبوده و از آسمان‌ها آمده‌اند و نه از جنس همین آدم‌های کوچه و خیابان با هزاران زیروبم در زندگی شخصی و شخصیت‌شان. در این کاراکترها چنان غلوی صورت می‌گرفت که بعضاً دلزدگی و پس‌زدگی تماشاگر را در پی داشت. اما مرحوم رسول ملاقلی‌پور، احمدرضا درویش و کمال تبریزی بطور اخص، این تابو را شکسته و در فیلم‌هایشان، رزمندگان را آدم‌هایی از جنس مردم خودمان معرفی کردند. آدم‌هایی گهگاه شوخ گهگاه جدی، گاهی آسیب‌پذیر گاهی مقاوم، گاهی مهربان گاهی خشمگین، بعضی باهوش برخی ساده‌دل و حتی ساده‌لوح و ....که اتفاقاً بسیار هم به دل می‌نشست و رشادت‌ها و دلاوری‌های آنان بیشتر به چشم می‌آمد.

مثبت‌نمایی بیش از حد آقای راجرز هم مانند مثبت‌نمایی بیش از حد آن رزمندگان، تاحدودی باعث پس‌زدگی مخاطب می‌شود. اما چرا می‌گویم تا حدودی؟ زیرا برخی از عناصر فیلم، کمی از این اغراق می‌کاهند.
اول از همه انتخاب تام هنکس برای بازی در نقش آقای راجرز. بدون شک بهترین گزینه برای این پرسوناژ، تام هنکس بود با چهره‌ای آرامش‌بخش، لبخندی دلنشین و البته کنترل‌شده. وی با تک‌تک جزئیات صورتش، احساسی را که کاراکتر در لحظه باید داشته باشد، منتقل می‌نماید. بی‌شک حضور وی نقشی بی‌بدیل در کاهش اثر منفی اغراق در پرداخت مثبت شخصیت راجرز بر مخاطب دارد. تنها کافی است تصور کنید بجای تام هنکس، بازیگران هرچند توانمند و بزرگ دیگری مانند آل پاچینو، رابرت دنیرو، جک نیکلسون، داستین هافمن، و .... ایفاگر این نقش بودند تا به بی‌بدیل بودن حضور او در این نقش پی ببرید. آیا شما می‌توانید بازیگر دیگری را بجای جک نیکلسون در "دیوانه‌ای از قفس پرید" یا "درخشش" تصور کنید؟ یا می‌توانید بجای آل پاچینو در "پدرخوانده" دیگر بازیگر به‌نام آن زمان یعنی "کلینت ایستوود" را پذیرا باشید!!؟ بی‌تردید کاراکتر آقای راجرز هم فقط برازنده تام هنکس است. "رضا عطاران" کارگردان و بازیگر توانمند کشورمان در مصاحبه‌ای در پاسخ به این پرسش که «چگونه کاراکترهای سریال‌ها یا فیلم‌هایت اینقدر باورپذیر هستند" می‌گوید: «من در انتخاب یک بازیگر برای ایفای نقش یک کاراکتر خاص، به دنبال بازیگری می‌گردم که بیشترین نزدیکی را با کاراکتر مدنظر از لحاظ شخصیتی، رفتار بیرونی و حتی طرز تفکر و بینش کاراکتر داشته باشد". از این جهت و از این زاویه بایستی به خانم کارگردان جهت انتخاب تام هنکس برای ایفای نقش آقای راجرز، تبریک و تحسین گفت. 

اما عنصر دیگری که باعث کاهش روی‌گردانی مخاطب از شخصیت راجرز به دلیل پرورش و بالا بردن روح قدسی در او می‌شود، اطلاعات هرچند اندکی است که جسته و گریخته به شکل دیالوگ از دهان آقای راجرز خطاب به لوید ووگل خارج می‌شود و مخاطب به واسطه‌ی آن پی می‌برد که آقای راجرز نیز به عنوان یک انسان، مشکلات خاص خودش را در زندگی شخصی‌اش دارد. از جمله با وجودی که یک مجری بسیار توانا در برنامه کودکان است، اما در زندگی خصوصی خود، آنطور که باید و شاید و آنطور که از این مجری توانمند و بااخلاق انتظار می‌رود، قادر به ارتباط با فرزندان خودش نبوده است. مخصوصاً زمانی که آنها به سنین نوجوانی و جوانی رسیده‌اند.

در مجموع، آقای راجرز شخصیتی است دلنشین که این دلنشینی بیشتر به دلیل فعال بودن کودک درون اوست. زیرا این فعال بودن کودک درون، لازمه شغلش است. شاید هم بتوانیم بگوییم این دلنشینی مرهون و مدیون بازی تام هنکس در این نقش است و تام هم می‌بایست برای بازی در این نقش، کودک درون خود را بیدار کند. هرچند در این سال‌های طولانی که ما بازی تام هنکس را شاهد بودیم، حتی با وجود نقش‌های بعضاً جدی و پیچیده‌اش (مانند فیلم "نجات سرباز رایان" و یا "فرشتگان و شیاطین")، او را بازیگر و حتی مردی (جدای از حیطه بازیگری و زندگی حرفه‌ای) با کودک درون فعال یافته‌ایم و یا دستکم اینطور احساس و برداشت می‌شود. بهر روی در فیلم نیز تام جهت ارائه هرچه بهتر این نقش، به زیبایی، کودک درون خود را صدا زده و به رخ تماشاگر می‌کشاند.

 

 

اما در مورد شخصیت دیگر فیلم: "لوید ووگل"

2- "لوید ووگل، یک مقاله‌نویس حرفه‌ای و درجه یک معرفی می‌شود و به همین علت از سوی کارفرمایش، مأمور مصاحبه با مجری محبوب برنامه‌های کودکان یعنی آقای راجرز شده تا او را بعنوان یک قهرمان در مجله‌شان معرفی کند. در طول فیلم، او را شخصیتی سرد و بعضاً مغرور می‌یابیم که رابطه‌ی صمیمانه با او برقرار کردن به این راحتی‌ها نیست و به هرکسی اجازه ورود به پیله تنیده در اطراف خود را نمی‌دهد. بنظر نگارنده، این مورد در تضاد با حرفه مقاله‌نویسی است. زیرا یکی از فاکتورهای اصلی مقاله‌نویسی و تهیه گزارش بعنوان یک مصاحبه‌گر، ارتباط راحت برقرار کردن با مصاحبه‌شونده و پی‌ریزی رابطه‌ای صمیمی با اوست البته با حفظ پروتکل‌های مصاحبه و احترام متقابل.

به هر روی، آقای مقاله‌نویس تا اواسط فیلم، شخصیتی مغرور و از خودراضی نمایانده می‌شود و "ماتیو ریس" ایفاگر این نقش، با آن ته‌ریش و چهره یخی بخوبی این فاکتور را انتقال داده و هدف سازندگان فیلم را در این خصوص محقق می‌سازد.
از همان ابتدای فیلم، این مسأله در ذهن تماشاگر کاشته می‌شود که قرار است آقای مجری بر آقای مقاله‌نویس تأثیر معنوی و اخلاقی بگذارد و عنصر تعلیق فیلم نیز در همین نکته نهفته است.

 


تماشاگر منتظر است تا ببیند این متحول شدن و این سیر تحول در لوید چگونه اتفاق می‌افتد؟ با اینکه می‌دانیم بالاخره این رویداد محقق می‌شود همانطور که در داستان واقعی نیز که داستان فیلم برگرفته از آن است، چنین اتفاقی می‌افتد، و با علم به محقق شدن این تحول، اما باز هم می‌خواهیم بدانیم چگونه و چطور اتفاق می‌افتد؟ و این حس تعلیق در مخاطب، او را به دنبال کردن فیلم مشتاق می‌نماید. اما متأسفانه این تعلیق تنها تا اواسط فیلم رخ می‌نماید و ناگهان از نقطه‌ای به بعد ورق برمی‌گردد.
مخاطب بطور ناخودآگاه مشتاق است تا تغییر و تحول درونی و ذوب شدن یخ وجود لوید را به آهستگی و به‌تدریج در طول فیلم و تا انتها حداقل تا ده دقیقه پایانی، شاهد باشد؛ اما در اواسط فیلم، با بیمار شدن پدر لوید و فهمیدن اینکه چیزی تا پایان عمرش باقی نمانده، جناب مقاله‌نویس ناگهان احساس می‌کند که باید به سوی مرید خود یعنی آقای راجرز شتافته تا پیله اطراف خود را پاره کند و اینگونه است که شب‌هنگام، همسر و فرزندش را همراه با پدر بیمارش در بیمارستان، تنها گذاشته و به سوی مرید خویش آن هم در شهری دیگر می‌شتابد. در آنجا هم آقای مجری او را به رستوران می‌برد و در پشت میز از او می‌خواهد تمام کسانی را که در زندگی قلباً دوستشان دارد، در ذهن خود مرور کند و لوید هم همین کار را می‌کند و پس از اندکی متحول می‌شود و پی به ارزش داشته‌ها و اشخاص زندگیش از جمله همسر مهربانش، فرزند و پدرش می‌برد و اینکه چه گنج پربهایی را داشته و تاکنون از آن بی‌خبر بوده است.
خیلی هم خوب. اما رسیدن به این نقطه (تحول) با این سرعت، این تحول و تغییر درونی را به کام مخاطب نه اینکه تلخ کند اما بسیار از شیرینی آن می‌کاهد. از نیمه دوم تا انتهای فیلم، به تأثیر این کشف و شهود و تحول درونی در لوید پرداخته می‌شود و بازتاب آن پاره کردن پلیه اطراف خود و ترمیم رابطه با اشخاص زندگیش است و این نکته، دیگر حس تعلیقی در تماشاگر باقی نمی‌گذارد و سهم بزرگی از دلیل تحمل تماشای فیلم تا انتها، حضور پررنگ تام هنکس است که به تنهایی بار فیلم را با شیرینی حضور خود تا انتها به دوش می‌کشد.

 

 

سخن آخر:
جایی خواندم که استاد مسلم و گرانقدر ادبیات، مرحوم دکتر عبدالحسن زرین‌کوب طی یک سخنرانی در سال 1375 در دانشگاه کالیفرنیا می‌فرماید:
«مولانا جلال‌الدین در زمانی که شمس تبریزی با او برخورد می‌کند، شخصی دانشمند و فقیه و یک مدرس درجه اول و بسیار مورد احترام بوده تا جایی که خودش مغرورانه در تعریف از خود می‌گوید: "واعظ منبری بُدم، زاهد کشوری بُدم" و جناب شمس، این مولانای مغرور را به جایی می‌رساند که تمام تعلقات و تعینات را فرو می‌نهد و سبب می‌شود فقیه مغرور و سخت‌گیر، چنان شود که از صدای تق‌تق چکش زرگران به هیجان درآید و شروع به رقصی کند که تمام اهل بازار زرگرها بریزند دور او و شروع به رقصیدن کنند اما نه برای لهو که برای شکستن وقار و جلال مصنوعی:
رقص آنجا کن که خود را بشکنی - پنبه را از ریش شهوت برکنی».
شاید بتوان رابطه‌ی میان آقای فرد راجرز و لوید ووگل را به رابطه‌ی میان شمس تبریزی و مولانا جلال‌الدین تعمیم داد و یا دست‌کم تشبیه کرد. 

این فیلم ارزش یک بار دیدن یا حتی بیشتر را دارد زیرا با وجود نقص‌هایش و در برخی موارد ناامید کردن مخاطب، حس خوب زندگی را در شما بیدار می‌کند و آن حس، دقیقاً حس رهایی و اشتیاق به پاره کردن پیله اطراف خود، بخشش دیگران، شکستن غرور خویش و رقص در میان بازار زرگران، به واسطه‌ی این شکستن است.
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست .....

 

منتقد: محمد موسوی

 

 

 

کلید واژه ها: تام هنکس متیو ریس ماریل هلر سوزان کلیچی واتسون کریس کوپر فرد راجرز


نظر شما :