۱۲۷ ساعت در ۹۰ دقیقه !!

نقدی بر فیلم ۱۲۷ ساعت (۱۲۷ Hours) ساخته دنی بویل

نقد فیلم ۱۲۷ ساعت (۱۲۷ Hours) ساخته دنی بویل
۲۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۸:۳۲ کد : ۲۳ فرهنگی و هنری سینما
تعداد بازدید:۳۹۰
فیلم، داستان واقعی پسری جوان، پرشر و شور، ماجراجو و مغروری است که نقش دیگران را در زندگی خود کمرنگ و بی‌اهمیت می‌داند. اما بر اثر یک حادثه و سقوطش از شکاف یک دره و گیر کردن دستش در میان دو صخره سنگ بزرگ به مدت ۱۲۷ ساعت و در اوج تنهایی و ناامیدی، پی به حقایق زندگی و درونیات خود می‌برد.
نقدی بر فیلم ۱۲۷ ساعت (۱۲۷ Hours) ساخته دنی بویل


 

127 ساعت در 90 دقیقه


نویسنده فیلمنامه: دانی بویل و سیمون بیفوی بر اساس رمان «جایی بین یک صخره و و یک مکان سخت» اثر آرون رالستون
مدیر فیلمبرداری: آنتونی داد مانتل، انریکه چه یاک
موسیقی: ای.آر رحمان
تدوین: جان هریس
بازیگران: جیمز فرانکو (آرون رالستون)، آمبر تمبلین (مگان)، کیت مارا (کریستی)، کلمانس پوسی (رانا)، تریت ویلیامز (پدر آرون)، کیت بارتون (مادر آرون)، لیزی کاپلن (خواهر آرون)، جان لاورسن (برایان)
محصول 2010 آمریکا ،  92 دقیقه

 

نویسنده: محمد موسوی

فیلم بر اساس رمان «جایی بین یک صخره و و یک مکان سخت» نوشته «آرون رالستون» بر اساس سرگذشت خودش ساخته شده است. داستان پسری 28ساله بنام «آرون رالستون» که عاشق طبیعت بخصوص بیابان‌های بکر با صخره هایی چشم نواز است. او در راستای همین علاقه، روزی بدون اینکه به کسی بگوید و بدون اینکه به پیغام‌های تلفنی مادر و خواهرش جواب دهد، به دل بیابانی واقع در منطقه بلوجان می‌زند. در جریان همین ماجراجویی در یک شکاف صخره ای عمیق و طولانی به دام می‌افتد. دست راست او در حین سقوط از گسل، بین دیواره شکاف و سنگی که همزمان در حال سقوط کردن بود، گیر می‌کند. پس از تلاش هایی نافرجام برای برداشتن سنگ، به این نتیجه می‌رسد که این دست اوست که سنگ را نگه داشته و نه برعکس. تلاش‌های او برای نجات خود ثمری نمی‌دهد و به این ترتیب پنج روز می‌گذرد. در طول این چند روز، آرون خاطرات خود با خانواده‌اش، نامزدش و دوستانش را به یاد می‌آورد. به اشتباهاتی که در ارتباط با آنها مرتکب شده پی می‌برد و به فرصت‌های از دست رفته می‌اندیشد.  همچنین بر او آشکار می‌شود که بر خلاف تصوری که پیش از این گرفتاری داشته و زاییده غرورش بوده است، نمی تواند همه موانع را از سر راه بردارد و مردی همه فن حریف نیست. حالا او برای تغییر شرایط، ناچار به تغییر خود است. در اوایل روز ششم، سرانجام به این نتیجه می‌رسد که برای رهایی از این وضعیت، چاره ای جز بریدن دستش ندارد.


دانی بویل همان کارگردانی است که فیلم مطرح «میلیونر زاغه نشین» را در پرونده فیلمسازی خود به ثبت رسانده. حال او پس از آن فیلم تقریباً پربازیگر، فیلمی را ارائه نموده که در اکثر دقایقش، تنها یک بازیگر، جور ایجاد تنش و تعلیق را در تماشاگر به دوش می‌کشد. البته او می‌توانست با بهره از بازیگران بیشتر، یک سیر خطی به فیلمنامه بدهد. به این ترتیب که یک ساعت اول فیلم را به زندگی آرون و رابطه‌اش با کسانی که در زندگیش هستند بپردازد و سپس در نیم ساعت آخر فیلم، به دام افتادن او و چگونگی رهایی‌اش را به تصویر بکشد. اما او هوشمندانه زندگی آرون را با فلاش بک هایی به صورت خاطرات شخصی‌اش در طول آن 127 ساعت نشان می‌دهد. این امر به علاوه استفاده از موسیقی سینت پاپ در اکثر دقایق فیلم باعث شده که به رغم کم تعداد بودن شخصیت‌های فیلم، با اثری ملال‌آور و خسته‌کننده روبرو نباشیم. البته به یاد داشته باشیم که هدف کارگردان، تمرکز بر روی آن 127 ساعت زجرآور و چگونگی گذشت آن است.


بازی «جیمز فرانکو» در نقش «آرون رالستون» قابل قبول است اما به هیچ عنوان به پای بازی «هال هالبروک» در نقش «کریستوفر مک کندلس» در فیلم «به سوی طبیعت وحشی» به کارگردانی «شان پن» نمی‌رسد. بازی فرانکو بسیار فیزیکی و برون گراست در حالیکه در «به سوی طبیعت وحشی» با یک بازی درونی از «هالبروک» روبرو هستیم.
با اینکه لحظاتی از فیلم واقعاً کوبنده و تکان دهنده هستند، اما واقعیت این است که این فیلم از آن دسته فیلمهای متوسط رو به خوبی است که خیلی زود فراموش می‌شوند و این خصوصیت به نظر حقیر شامل فیلم قبلی کارگردان، «میلیونر زاغه نشین» هم می‌شود.

آن هوشمندی که قبلاً برای عدم بکارگیری سیر خطی داستان از سوی کارگردان مطرح شد، فقط در راستای اجرای یک فرمول بوده است. درواقع فیلمساز برای حل مسأله، دو فرمول یا راه حل در اختیار داشته: یکی راه حل ساده (داستان یک خطی) و دیگری راه حل مشکل و پیچیده(استفاده از فلاش بک) . هوشمندی فیلمساز در اینجاست که راه حل مشکل را برگزیده چون ارزش و شیرینی حل مسأله از راه حل مشکل، بیشتر از راه حل ساده است و به درک نکاتی تازه می‌انجامد. اما متأسفانه کارگردان آنچنان مسأله را با شتاب حل نموده که شیرینی و حلاوت خود را از دست داده است و این می‌تواند به دلایل زیر اتفاق افتاده باشد:

1-  تأکید بیش از اندازه بر جمع و جور کردن فیلم در مدت زمانی کم (نود دقیقه)؛
2- استفاده از قطع پلان‌های بیش از حد در صحنه‌های حساس مانند صحنه بریدن دست؛
3-  حرکت بیش از اندازه دوربین در صحنه هایی مانند فوق؛
4-  استفاده بیش از حد موسیقی در اکثر صحنه‌های فیلم منجمله صحنه بریدن دست.

پیداست که تمامی این موارد برای خلق ایجاد هیجان و تعلیق با استفاده از تنها یک بازیگر لحاظ گردیده و تا حدی لازم بودند. اما کارگردان می‌توانست در اِعمال آنها کمی تعدیل به خرج دهد.
البته آرون رالستون واقعی، دستش را در مدت زمانی حدود چهل دقیقه بریده بود و این کار را به طور ناگهانی و در یک لحظه انجام نداده است. پیداست که کارگردان نمی تواند چهل دقیقه از زمان فیلمش را به این عمل دلخراش اخصاص دهد. از این گذشته حساسیت تهیه کننده و مسئولان استودیوها در مورد این سکانس را نباید نادیده گرفت. به نظر من مدت زمانی که در فیلم به این سکانس اختصاص یافته، عالی است؛ منتها چیزی که به آن ضربه زده موارد 2 تا 4 فوق الذکر است که البته این موارد به تمام فیلم بسط یافته و باعث شده که فیلم و بخصوص آن سکانس کلیدی بریدن دست، در لحظه برای تماشاگر بسیار کوبنده و تکان‌دهنده باشد. اما در طولانی مدت، جایی در ذهن او نخواهد داشت.

باید توجه داشت که تکان دهنده بودن موضوع فیلم، سطح توقعات و انتظارات را از آن بالا می‌برد و سینمادوستان انتظار دارند که فیلمی جذاب و در عین حال ماندگار خلق شود. دنی بویل بخوبی توانسته با بکارگیری قریحه و ایده‌های شخصی کارگردانی‌اش و ترکیب متناسب آن با اصول و قواعد روایت این گونه داستان ها، بخش اول توقعات یعنی جذابیت را برآورده سازد. اما در بخش خلق اثری ماندگار که در خاطره‌ها بماند، به دلایل ذکرشده ناکام مانده است و تصاویر گرفته شده با دوربین لرزان و قطع سریع نماها در ذهن بیینده حک نمی‌شوند.
اما بهترین سکانس از نظر من سکانسی بود که آرون در تخیلاتش، خودش را توأماً هم در نقش مجری یک برنامه تلویزیونی می‌بیند و هم در نقش خودش همراه با حاشیه صوتی خنده تماشاگران. مجری (خود آرون) سعی دارد طی سؤالاتی که از آرون می‌پرسد، او را محکوم کند؛ محکوم به غرور، محکوم به خودخواهی؛ که این صحنه درواقع تبدیل می‌شود به صحنه محاکمه آرون توسط خودش. او حالا به این درک رسیده که برای تغییر شرایط، اول باید خودش را تغییر دهد. ای کاش طول مدت این سکانس بیشتر بود و ای کاش همه ما در زندگی قبل از اینکه به این گونه مخمصه‌ها گرفتار شویم و قبل از اینکه کسی محاکمه‌مان کند، خودمان دادگاه خودمان را تشکیل داده و محاکمه کنیم. اعتراف می‌کنم که این سکانس برای من تکان دهنده‌تر از سکانس بریدن دست بود و برای همیشه در ذهن من حک گردید.
به هر حال شاید اگر این داستان به دستان غول‌هایی چون اسپیلبرگ، کلینت ایستوود یا حتی ریدلی اسکات می‌افتاد، محصول نهایی، فیلمی می‌شد که مایه‌های فلسفی بیشتری به خود می‌گرفت و بیشتر به تحولات روحی و اخلاقی آرون در آن شرایط سخت پرداخته می‌شد و نتیجه آن می‌شد که صحنه‌های فیلم تا مدت‌ها در ذهن ما نقش می‌بست.
در «به سوی طبیعت وحشی» هنوز صحنه جستجوی زجرآور «کریستوفر مک کندلس» را جهت یافتن غذاهای گیاهی برای زنده ماندنش به یاد داریم. اما آیا در آینده، صحنه بریدن دست «آرون رالستون» توسط خودش با وجود اینکه این موضوع در نفس خود بسیار تکان دهنده است، جایی در ذهن ما خواهد داشت؟ پاسخ این پرسش را به زمان وا می‌گذاریم.

کلید واژه ها: ۱۲۷ ساعت دنی بویل جیمز فرانکو


نظر شما :