نقدی بر فیلم رانندگی (Drive) ساخته نیکلاس وایدینگ رفن

نقدی بر فیلم رانندگی (Drive)

نقدی بر فیلم رانندگی (Drive)
۱۶ آذر ۱۳۹۹ | ۲۱:۵۶ کد : ۲۲ فرهنگی و هنری سینما
تعداد بازدید:۳۸۲
فیلم داستان جوانی است تنها، غمگین، متین، آرام و مهربان. اما پشت این ظاهر آرام، آتشفشانی از خشم نهفته است که در مواقع لزوم، سراسر وجودش را فرا می‌گیرد اما در جهت اجرای عدالت و ایثارگونه و همین نکته باعث شده تا در این فیلم شاهد صحنه‌هایی باشیم بشدت خشن اما با چاشنی لطافت. زیرا این آتشفشان خشم در راه آسایش و آرامش معشوق فوران می‌نماید.
نقدی بر فیلم رانندگی (Drive)

نقد فیلم «رانندگی» ساخته نیکلاس وایدینگ رفن

کارگردان: نیکلاس وایدینگ رفن

فیلمنامه: حسین امینی بر اساس کتابی به همین نام نوشته جیمز سالیس

مدیر فیلمبرداری: نیوتن توماس سیگل

موسیقی: کلیف مارتینز

تهیه کنندگان: مارک پلات - آدام سیگل - جیجی پریتزکر

بازیگران: رایان گاسلینگ (راننده) - کری مولیگان (آیرین یا ایرنه) - برایان کرنستن (شانن) - اسکار ایزاک (استندارد) - ران پرلمن (نینو) - کریستینا هندریکس (بلانچ)  و آلبرت بروکس (برنی)

محصول 2011 آمریکا


نویسنده: محمد موسوی


جوانی که در فیلم، او را با نام راننده (رایان گاسلینگ) صدا می‌کنند، زندگی خود را از طریق بدلکاری با اتومبیل در سینما،کار در گاراژ مکانیکی و همچنین رانندگی در شب برای فراری دادن خلافکاران از محل جرم می‌گذراند که در مورد آخر، اصولی برای خود دارد از جمله اینکه برای هرکس بیش از یک بار کار نکند تا مبادا ردی به جای گذارد.

آشنایی راننده با زنی به نام آیرین (یا ایرنه با بازی کری مولیگان) که شوهرش در زندان به سر می‌برد و در همسایگی او زندگی می‌کند و شکل‌گیری رابطه‌ای عاطفی میان آنها، آزادی استندارد شوهر زن (اسکار ایزاک) از زندان و تقاضای کمک وی از راننده جهت انجام یک سرقت برای خلافکارانی که به آنها بدهکار است و در پی آن کشته شدن شوهر توسط خلافکاران، راننده را درگیر ماجراهایی می‌کند که آرامش زندگی‌اش را برهم می‌زنند و مجبور به زیرپا گذاشتن اصول خود می‌گردد. او حالا باید از آیرین و پسرش در برابر تهدید تبهکاران محافظت کند.

همانطور که مشاهده می‌کنید، کاملاً تکراری و کلیشه‌ای است و می‌توان انبوهی ازفیلم‌های هالیوودی را نام برد که داستانی کم‌وبیش مشابه دارند. اگر با آگاهی ازاین داستان به تماتشای فیلم بروید، قبل از تماشای فیلم، این تصور درذهن شما شکل می‌گیرد که با فیلمی مملو از صحنه‌های تعقیب و گریز با اتومبیل و انواع و اقسام انفجار و اسلحه و تیراندازی روبرو هستید. اما فیلم یک غافل گیری تمام عیار است. غافل گیری در کارگردانی، غافل گیری در فیلمنامه، غافل گیری در بازیگری، در تدوین، در موسیقی، در فیلمبرداری و ... و همچنین توجه به جزئیات و نحوه روایت که فیلم را به اثری مستقل از کلیشه های رایج هالیوودی و حتی در حد شاهکارهای کلاسیکی مانند «سامورایی» (ژان پیر ملویل) با بازی آلن دلون تبدیل می کند. کما اینکه سازندگان «رانندگی» (که برخی نام «راننده» را ترجیح می دهند) از این فیلم و چند فیلم دیگر بعنوان الگوی خود نام برده اند. اما «رانندگی» در عین حال می تواند به عنوان یک شاهکار امروزی، استقلال خود را حفظ و خود به عنوان الگویی برای سایر فیلمها مطرح شود. بی جهت نیست که جایزه نخل طلای کن برای بهترین کارگردانی را از آن خود کرده.

جالب است بدانید که فیلمنامه این فیلم را حسین امینی، فیلمنامه نویس 53 ساله ایرانی و مشهور هالیوود نوشته که آثار معدود اما درخشانی مانند جود (1996)، چهار پر (2002)، تیر خلاص (2008) و شانگهای (2010) را در پرونده خود به ثبت رسانده و برای فیلم بالهای کبوتر (1997)، نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلمنامه شده است.

در «رانندگی» پرداخت شخصیت ها به شکلی کاملاً هوشمندانه و با پرداخت جزئیات شکل گرفته است و تماشاگر کنش های شخصیت ها را به خوبی باور می‌کند. به عنوان نمونه، در سکانس گفتگوی برنی (آلبرت بروکس) با شانن (برایان کرنستن) در رستوران و در اوایل فیلم، آلبرت بروکس (بازیگری که بیشتر در نقش های کمدی شناخته می‌شود و برای ایفای نقش منفی در «رانندگی» برنده چند جایزه معتبر شده است) با بازی فوق العاده خود، هیولای درون کاراکتر برنی را بخوبی نشان می‌دهد. آنجا که گارسن فراموش کرده برای او بیسکوییت بیاورد و او با لحنی خشن و طلبکارانه می‌گوید: «فراموشش کن». یا در آنجا که به سیگار کشیدن شانن اعتراض می نماید زیرا دود سیگار موقع غذا خوردن ناراحتش می کند و شانن در برابر این اعتراض، با دستپاچگی سیگار را خاموش می کند که نشانه ترس و حساب بردنش از برنی است. این سکانس با تمام ظرایف و جزئیاتش درواقع معرف شخصیت برنی به عنوان یک تبهکار است و آدمکشی او را در فصلهای بعدی باورپذیرتر می‌نماید.

اما کاراکتر اصلی و بی‌نام فیلم یعنی راننده، شخصیتی است کم‌حرف و خویشتن‌دار (که حتی احساسش را به زور بر زبان می‌آورد)، باهوش، ماهر در رانندگی و البته تنها که گفته‌اند الگویی از شخصیت جف کاستلو در فیلم «سامورایی» ژان پیر ملویل و با بازی آلن دلون است. ما با بخشی از این شخصیت در همان سکانس افتتاحیه فیلم و قبل از تیتراژ، در جریان یک سرقت آشنا می‌شویم و پس از آن وجه تنهایی و بی هدفی‌اش را همزمان با تیتراژ و سرگردانی با اتومبیل در خیابان شاهد هستیم. در همین سکانس نمایی وجود دارد که راننده در حال رفتن به سمت آسانسور است و همزمان در روبروی او دختری (کری مولیگان) را می‌بینیم که از آسانسور خارج شده، هر دو به سمت هم می‌آیند و از کنار هم می‌گذرند بدون اینکه توجهی به یکدیگر داشته باشند. در این نما به علاوه اولین نمای بعد از تیتراژ که راننده و دختر را با هم در آسانسور می‌بینیم و اولین آشنایی بین آنها در اینجا شکل می‌گیرد، دوربین بر آن شکل عقرب بزرگ و زردرنگ نقش‌بسته بر پشت لباس راننده تأکید می‌کند که در واقع به نوعی بر شخصیت دوگانه راننده تأکید می‌شود. ما در سرتاسر فیلم می‌بینیم که حضور دخترک در کنار راننده به وی آرامش می‌بخشد که او این آرامش را عاشقانه دوچندان کرده و به دختر باز می‌گرداند و هردو در کنار هم بدور از پلشتی‌های بیرون به آرامشی درونی می‌رسند.

اگر بیشتر بر کاراکتر راننده متمرکز شویم، می‌توان گفت که او در کنار دختر، وجهه پاکی، معصومیت و زلال خود را نثارش می‌کند اما از طرف دیگر برای تبهکاران و خلافکاران، مانند آن عقرب زردرنگ و هولناک می‌ماند که از گزش او در امان نیستند و این دوگانگی بخوبی در اولین صحنه برخورد آنها در آسانسور نشان داده می‌شود. در این نما، دخترک نشانه عشق و لظافت و آن عقرب زردرنگ نشانه خشونت است. در طول فیلم، راننده متوجه می‌شود که اگر می‌خواهد یک دریچه از وجودش را به روی عشق باز کند، ناچار به گشودن دریچه‌ای دیگر به روی خشونت است و از همین رو، در انتهای فیلم، با اینکه همه چیز برای وصالش با دخترک مهیا شده است، اما او فراق را بر می‌گزیند تا بدین‌گونه آن دختر و فرزندش در امان باشند.

اجازه دهید تا سخن درباره موسیقی فیلم را با این دوگانگی شخصیت در هم آمیزم. زیرا موسیقی هم در این فیلم به فراخور صحنه‌ها و حالات درونی راننده، رویکردی دوگانه دارد. نمونه بارز آن سکانس آسانسور در یک‌سوم پایانی فیلم است که در آن اوج دوگانگی شخصیت راننده بگونه‌ای متوالی و پشت سر هم نشان داده می‌شود. در این سکانس، راننده به همراه محبوبش و شخص سومی در آسانسور حضور دارند. راننده با زیرکی خود متوجه می‌شود که مرد غریبه، فرستاده و مزدور تبهکاران است که قصد جان او و زن را کرده است. اینجاست که ما انتظار یک درگیری کلیشه‌ای داریم. اما در همین جاست که کارگردان و فیلمنامه‌نویس، نبوغ و ابتکار خود را به رخ می‌کشند. در این صحنه راننده بطور ناگهانی و بدون توجه به حضور غریبه، دخترک را عاشقانه در بر می‌گیرد. دوربین هم مرد غریبه را نادیده گرفته و بر روی دو دلداده متمرکز می‌شود. نورپردازی آسانسور هم به آرامی محو و فقط به روی آن دو تابانده می‌شود. تمامی این نما به طور اسلوموشن کار شده است. در اینجا موسیقی آرام، دلنشین و رؤیایی کلیف مارتینز گوش تماشاگر را می‌نوازد تا تمامی این نما حسی شاعرانه و حتی عرفانی و پاکی عشق آن دو را به بیننده منتقل کند.

اما این حس رؤیایی دیری نمی‌پاید. چون به یکباره همه‌چیز به حالت اول برگشته و سپس روندی معکوس را طی می‌کند. مانند اینکه نشانگر دماسنجی به طور ناگهانی از دمای منفی پنجاه درجه به صفر و سپس به مثبت پنجاه درجه برسد. دوربین در یک تغییر پلان، هرسه نفر را نشان می‌دهد. نورپردازی دوباره همه آسانسور را پوشش می‌دهد و ما شاهد هستیم که در یک لحظه، راننده به غریبه حمله کرده و بعد از یک درگیری کوتاه، به طرز وحشیانه و هولناکی، مرد غریبه را از پای در می‌آورد که در حین آن در یک نمای کلوزآپ، خوی حیوانی راننده را بر چهره‌اش می بینیم.

در این سکانس، راننده بطور ناگهانی از آن انسان معصوم و دوست‌داشتنی به انسانی وحشی و آدمکش مبدل می‌گردد که حالا عقرب زردرنگ درونش بیدار شده است. اکنون آن موسیقی آرام و دلنشین چند لحظه پیش، شکلی وهمناک و رعب‌آور به خود می‌گیرد بطوری که بیننده می‌تواند تصور کند واقعاً یک عقرب زردرنگ هولناک در روبروی او ایستاده و آماده گزش وی می‌باشد.

همچنین سازندگان و آهنگساز فیلم بخوبی درک کرده‌اند که در برخی صحنه‌ها عدم استفاده از موسیقی، حس و فضای صحنه را بهتر منتقل می‌کند تا استفاده از آن. مانند سکانس تعقیب و گریز با اتومبیل در میانه‌های فیلم. در این سکانس، شاید نوع حرکت و مانور اتومبیلها تکراری به نظر برسد، اما زاویه دوربین، دکوپاژ و نبود موسیقی کلیشه‌ای چنین صحنه‌هایی، حسی واقع‌گرا به صحنه بخشیده است. درنتیجه در مقایسه با صحنه‌های اینچنینی در اغلب فیلمهای هالیوودی که در آنها انواع و اقسام برخورد اتومبیلها باهم، سقوط اتومبیلها و انواع گلوله‌ها و انفجارها را با هزار ترفند کامپیوتری و غیر کامپیوتری به خورد تماشاگر می‌دهند (که البته اغلب تماشاگران هم با مشاهده این صحنه‌ها ککشان نمی‌گزد، چون اصلاً با شخصیت‌های فیلم همذات‌پنداری نمی‌کنند)، در اینجا با سکانسی واقع‌گرایانه و نفسگیر و مملو از تعلیق و هیجان روبرو هستیم که البته این خصوصیت واقع‌گرایانه شامل تمامی صحنه‌های اکشن فیلم می‌شود که متأسفانه این صحنه‌ها در فیلم اندک و به‌شدت خشن‌اند.

بطور کلی همه عناصر فیلم در خدمت داستان آن می‌باشند. داستان مردی تنها، مرموز و کم‌حرف که شروع رابطه عاطفی‌اش با یک زن (مظهر عشق و لطافت)، جنبه‌های متضاد درونش را شدت می‌بخشد: عشق و خشونت. در پایان سکانس آسانسور، می‌بینیم که راننده همراه جسد خون آلود مرد غریبه در آسانسور ایستاده (خشونت و خوی حیوانی) و به چشمان حیران و هراسان آیرین (عشق و پاکی) در بیرون آسانسور خیره شده است و مرز بین این دو، درب آسانسور است که با بسته شدنش، نشان می‌دهد که جای این دو (خصیصه) در کنار هم نیست و به قولی آب این دو در یک جوی نمی‌رود.

اما در ازای خشونت افراطی و وهمناک راننده، وقتی در پایان با فداکاری و ایثارگری، در حالیکه همه چیز مهیای وصال با محبوب است، زن را ترک می‌کند تا او و پسرش در امان باشند، در ذهن تماشاگر، شخصیتی مقدس را از خود حک می‌کند که خشونت‌هایش هم قدسی‌اند. او تنها به خاطره‌ای خوش از زن محبوبش اکتفا می‌کند آنجا که تلفنی آن را با وی در میان می‌گذارد: «آشنایی با تو بهترین اتفاق زندگی‌ام بود».

کلید واژه ها: رانندگی کری مولیگان رایان گاسلینگ نیکلاس وایدینگ رفن آلبرت بروکس کریستینا هندریکس


نظر شما :