نقدی بر فلیم ((سیبیسکوئیت)) ساخته گری راس

نقدی بر فلیم ((سیبیسکوئیت)) ساخته گری راس

نگاهی به فلیم ((سیبیسکوئیت)) ساخته گری راس محصول ۲۰۰۳ آمریکا
۱۵ آذر ۱۳۹۹ | ۲۳:۳۳ کد : ۲۰ فرهنگی و هنری سینما
تعداد بازدید:۳۷۷
فیلم نگاهی دارد به داستان واقعی اسب کوچک اندام اما شگفت‌انگیزی که در مسابقات اسب سواری دهه ۱۹۳۰ آمریکا هیچ امید و چشم اندازی برای کسب افتخار و پیروزیش متصور نبودند اما با تلاش و کوشش تیمی سه نفره متشکل از صاحب اسب، مربی و سوارکارش، توانست به اوج قله های موفقیت دست یابد.
نقدی بر فلیم ((سیبیسکوئیت)) ساخته گری راس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقدی بر فیلم سیبیسکوئیت

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: گری راس

بر اساس رمانی نوشته لورا هایلنبراند

بازیگران: توبی مگوایر – جف بریجز – کریس کوپر – الیزابت بنکس

فیلمبردار: جان شوارتزمن

موسیقی: رندی نیومن

طراح صحنه: جودیانا ماکوفسکی

تدوین: ویلیام گلدنبرگ

تهیه‌کنندگان: گری راس – جین سیندل – کادلین کندی – فرانک مارشال

محصول: 2003 آمریکا

 

منتقد: محمد موسوی

اشتباه نکنید. این فیلم هیچ ربطی به بیسکوئیت یا کارخانجات بیسکوئیت‌سازی ندارد. این فیلم درباره اسبی است به نام سیبیسکوئیت. اسب کوچکی که در اوج ناامیدی به کسب مقام در مسابقات اسب‌سواری، آرام‌آرام و با کمک یک سوارکار و مربی‌اش، به اوج قله‌های موفقیت و افتخارآفرینی می‌رسد.

این فیلم، بهترین فیلم مسابقات اسب‌دوانی است که تاکنون دیده‌ام. در اینجا دیگر از کلیشه‌های رایج سایر فیلم‌های این گونه مانند در خفا دارو دادن به اسب سوژه فیلم، یا واکسن زدنش یا آسیب رساندن به پایش توسط رقیب یا هرچه مانند آن، خبری نیست. هیچ نشانی از دسیسه‌ها و توطئه‌های رقبا و رایج در این گونه فیلمها مشاهده نمی‌شود. در اینجا همه‌چیز روال طبیعی خودش را طی می‌کند. چیزی که موجب ایجاد تعلیق و دلشوره در فیلم می‌شود، تلاش تیم سه‌نفره مالک اسب، مربی و سوارکار برای آماده کردن اسب جهت مسابقات و البته علاقه نشان دادن اسب به این تلاش، و مشاهده نتیجه این تلاش و به ثمر رساندن آن می‌باشد.

اما فقط این نیست. کارگردان با شخصیت‌پردازی قوی کاراکترها، مخصوصاً سه شخصیت اصلی، و همچنین نشان دادن علاقه‌مندی به اسب و اسب‌سواری، مهارت، توانایی، و برجسته کردن روحیه سخت‌کوشی در آنان در اوج ناامیدی و ایمان داشتن به رسیدن به پیروزی و فتح قله موفقیت، ما را با فیلم و شخصیت‌ها و اینکه آیا موفق می‌شوند و چگونگی رسیدن به این موفقیت، همراه می‌کند.

داستان واقعی این فیلم، روایتگر چهار شخصیت اصلی آن است که متحمل شکست­ها و ناکامی‌هایی در زندگی شخصی و کاری خود شده­اند که البته یکی از این شخصیت­ها، اسب قهرمان داستان ما یعنی «سیبیسکوئیت» است.

 

کاراکترها و شخصیت‌­پردازی آنها:    

 

1- چارلز هاوارد (جف بریجز):

داستان از او شروع می‌شود. مردی که در شغل خود (فروشندگی و تعمیرات دوچرخه) چندان موفق نیست. اما بطور اتفاقی متوجه استعداد خود که همان تعمیر و سرهم‌بندی قطعات اتومبیل است شده و خیلی سریع به یکی از بزرگ‌ترین فروشندگان خودرو تبدیل می‌شود.

تشکیل خانواده می‌دهد و روزبه‌روز بر ثروتش افزوده می‌گردد. چند سالی می‌گذرد. پسرش حالا نوجوانی باهوش است که پدرش را در مسائل مختلف به چالش می‌کشد. همه‌چیز خوب پیش می‌رود تا اینکه اتفاقی ناگوار، زندگی‌اش را دگرگون می‌سازد. پسرش در نبود پدر، سوار بر اتومبیل شده و با کنجکاوی و شور و هیجان دوران نوجوانی، به رانندگی می‌پردازد. پدرش تاحدودی رانندگی را به او آموخته و او حالا می‌خواهد توانایی‌اش را در رانندگی، بدون حضور پدر، به خود و دیگران ثابت کند. غافل از اینکه روزگار، سرنوشت متفاوتی را برای او و پدر و مادرش رقم زده است.

این اولین حادثه ناگوار برای چارلز در طول دوران امپراطوری کوچکش در صنعت اتومبیل است. اما اتفاق تلخ دیگری نیز گریبان‌گیرش می‌شود. پس از مرگ پسر در حادثه واژگونی اتومبیل، همسر چارلز ، او را در مرگ فرزندشان مقصر می‌داند. زیرا عقیده دارد چارلز با یاد دادن اندکی رانندگی به پسرشان در آن سن و سال کم، باعث بروز این حادثه شده است. در حالیکه اگر فرزندشان رانندگی را نیاموخته بود، جرأت پشت فرمان نشستن را نداشت.

بالاخره همسر چارلز که نمی‌تواند این وضعیت را تحمل کند، چارلز را ترک و از او جدا می‌شود. حالا چارلز مانده است و تنهایی و غم فرو پاشیدن خانواده و افسردگی ناشی از آن. او دیگر میلی به زندگی و اشتیاقی به ادامه دادن ندارد. دیگر علاقه‌ای به اتومبیل ندارد و حتی از آن بدلیل گرفتن جان تنها فرزندش، متنفر است. تنها دلخوشی‌اش، شرط‌بندی در مسابقات اسب‌سواری و گاوبازی است که در آنها هم چندان رغبت و شوری از خود نشان نمی‌دهد و تنها هدفش، گذران وقت و صبح را به شب و شب را به صبح رساندن است. وگرنه نتایج مسابقات، چندان تفاوتی برای او ندارند.

روزگار با بی‌تفاوتی چارلز نسبت به زندگی می‌گذرد تا اینکه بطور اتفاقی با زنی که درواقع خواهر همسر قبلیش بود آشنا شده و پس از مدتی با هم ازدواج می‌کنند. همسر دوم چارلز، امید را به زندگی او بازمی‌گرداند و کم‌کم او را به اسب و مسابقات اسب‌سواری علاقمند می‌سازد. به این ترتیب، شور و اشتیاق زندگی، مجدداً در روح و روان چارلز دمیده می‌شود.

 

 

 

 

تا اینجا را داشته باشید تا با هم شخصیت دوم داستان را بررسی نماییم.

 

2- تام اسمیت (کریس کوپر):  

یک رام‌کننده و تعلیم‌دهنده ماهر و متبحر اسب است که با بالا رفتن سنش، حس می‌کند دوران اوجش به سر آمده و به این ترتیب، بی‌هدف و بی‌انگیزه، رهسپار این شهر و آن شهر می‌شود و این بی‌انگیزگی و ناامیدی و احساس شکست بخوبی در آن وانت به تماشاگر منتقل می‌شود. آنجا که تام همراه با مردانی غریبه در آن وانت همسفر شده‌اند تا هرکدام به سوی مقصد و آینده نامعوم خویش رهسپار شوند. در این سکانس، دوربین از نگاه تام، روی تک‌تک چهره‌ها زوم می‌کند. گویی تام دارد تک‌تک آنها را وارسی می‌کند و چه می‌بیند؟ مشتی قیافه‌های درهم، عبوس، ناامید و شکست‌خورده و تام خوب می‌داند که این چهره‌ها آیینه‌ی تمام‌نمای درون خود اوست.

این سفرها و آواره این شهر و آن شهر و سرگشته‌ی دشت و بیابان شدن‌های تام ادامه دارد تا اینکه به چارلز هاوارد که حالا اسب‌بازی نیمه حرفه‌ای است برمی‌خورد و از اینجا به بعد مسیر زندگی‌اش تغییر می‌یابد.

 

 

 

 

3- رد پولارد (توبی مگوایر): 

در ابتدا او را کودکی حدوداً‌ دوازده ساله می‌یابیم که مانند چارلز، زندگی خوبی همراه با پدر و مادرش در کانادا دارد. پدر پولدارش متوجه استعداد او در اسب‌سواری شده و بنابراین او را به باشگا‌ه‌های اسب‌سواری جهت تعلیم و یادگیری معرفی می‌کند. رد هم خود را بسیار مشتاق نشان می‌دهد. همه‌چیز بر وفق مراد است اما به ناگاه ورق برمی‌گردد.

رکود اقتصادی دهه 1920 دامنگیر کانادا شده و خانواده پولارد هم مانند اکثر کانادایی‌ها قربانی این رکود می‌شوند.

کسب‌وکار پدر، رونق خود را از دست می‌دهد و خیلی زود از عرش به فرش افتاده و دارایی‌های خود را از دست می‌دهد. در این بحبوحه، چاره‌ای نمی‌بیند جز اینکه فرزندش رد را به یک صاحب باشگاه اسب‌سواری بسپارد تا به تیمار اسبان بپردازد و از این طریق امرار معاش کند و یک نان‌خور از خانواده کم شود.

به این ترتیب، رد از سوی پدر و مادر طرد می‌شود و این ضربه روحی بزرگی در کودکی به او وارد می‌کند. اما چاره‌ای جز مبارزه و ادامه دادن نمی‌یابد. او تا آنجا در کارش در باشگاه، مهارت و توانایی از خود نشان می‌دهد که پس از گذشت شش سال، اسب‌سواری جهت مسابقه دادن را به او می‌سپارند. اما در صورتی به او حقوق و پاداش می‌دهند که در مسابقات، مقام اول را کسب نماید.

اما در یکی از مسابقات، او بازنده می‌شود و بنابراین صاحب کارش با او به تندی برخورد می‌کند. رد، از این برخورد آزرده شده و آنجا را ترک می‌کند. پس از مدتی سرگردانی و حیرانی به آمریکا مهاجرت کرده و با کار کردن در اصطبل‌ها و باشگاه‌های مختلف و انجام کارهایی از قبیل نظافت، تیمار اسب و ... بالاخره سر از باشگاه چارلز هاوارد در می‌آورد و توسط تام اسمیت کشف می‌شود.

 

 

 

 

و بالاخره شخصیت اصلی داستان فیلم که سرنوشت سایر شخصیت‌ها با وجود او رقم خورده و به هم گره می‌خورد:

 

4- سیبیسکوئیت: 

در دهه 1930، مسابقات اسب‌سواری در آمریکا بسیار پرطرفدار و یکی از سرگرمی‌های محبوب آن دوران به حساب می‌آمد. همگی گوش به رادیو می‌سپردند و  با شور و هیجان، مسابقات اسب و سوارکار مورد علاقه خود را پیگیری می‌کردند. در این میان، اسبی کوچک‌اندام و لاغر، در ابتدا با اینکه از نژادی اصیل بود، اما بدلیل تعلیم بد مربیان و اندام کوچکش، اسبی ناکارآمد شناخته شد تا جایی که او را فقط به این دلیل در تمرینات و مسابقات شرکت می‌دادند تا با بازنده شدندش، باعث اعتماد بنفس سایر اسبها گردد. یعنی تعلیم‌دهندگان به او فقط بازنده بودن را یاد دادند غافل از اینکه چه استعداد ذاتی بی‌نظیری را هدر می‌دادند. استعدادی که بالاخره تام اسمیت آن را کشف و چارلز را به خرید این اسب ترغیب کرد و با کشف رد پولارد، تیم چهارنفره آنان شکل گرفت.

این اسب با تعلیم عالی تام اسمیت، با صبر پیشه کردن چارلز هاوارد و با اسب‌سواری بی‌نظیر رد پولارد، کم‌کم به درجات عالی و مقامات بالای سطح کشور رسید و در مسابقه معروف سال 1938 با شکست اسبی با صاحبی پرمدعا، عنوان «اسب سال» را بدست آورد. نام این اسب کوچک، «سیبیسکوئیت» بود.

 

 

خوب، تا اینجا با شخصیت‌های اصلی داستان، با گذشته‌شان و اینکه چگونه به هم رسیدند تا تیمی موفق و آینده‌ای درخشان برای خود و اسبشان را رقم بزنند، آشنا شدید. درواقع همه آنها دورانی سرشار از سختی‌ها، مرارت‌ها، شکست‌ها و ناامیدی‌ها، پشت سر گذاشته‌اند و در این موارد با یکدیگر وجه اشتراک دارند. درواقع زمان زیادی از فیلم (زمانی حدود یک ساعت) بطور موازی به سرگذشت و سختی‌‌ کشیدن‌های شخصیت‌های اصلی فیلم می‌پردازد و اصلاً به طور جدی، اسبی و مسابقه‌ای در کار نیست. فقط سروکله زدن شخصیت‌ها با اسب‌های متفاوت در مکان‌های متفاوت را شاهد هستیم؛ تا اینکه سیبیسکوئیت وارد داستان شده و کم‌کم داستان همه آنها با یکدیگر تلاقی می‌یابد.

حالا همه آنها بطور اتفاقی گردهم می‌آیند تا کولاک کنند و این در دنیای واقعی اگر نگوییم بی‌نظیر اما کم‌نظیر است و واقعیت دارد.

سرنوشت هریک از این چهار شخصیت و امدیشان به آینده، در گرو تلاش و صبر دیگری است و حتی سیبیسکوئیت هم این را به‌خوبی درک می‌کند. هریک از چهار ضلع این مربع که حذف شوند، سه ضلع دیگر نیز خودبخود حذف خواهند شد. درواقع هر چهار شخصیت به گفته رد پولارد در انتهای فیلم (به صورت نریشن)، همدیگر را ساخته‌اند.

پیش از آنکه از محتوا به فرم سوئیچ کنیم، اجازه دهید تا دو مورد زیر را بعنوان نتیجه‌گیری و پیام فیلم، به زبانی ساده بیان کنم:

1- هیچوقت ناامید نباش و انگیزه خودت را از دست نده و اگر از دست دادی، به دنبال سوژه‌ای باش تا در تو انگیزه‌ای نو بوجود آورد. پس ادامه بده زیرا در مکان و زمانی مشخص، تقدیر تو منتظرت است و این پاداش امیدواری و تلاش توست. فقط باید این تقدیر را یافته، سلامش کنی و قدرش را بدانی.

2- همیشه خروجی و راندمان کار تیمی، بیشتر و بهتر از خروجی و بازدهی تکروی است. زیرا افراد یک تیم علاوه بر اینکه می‌توانند با الهام از یکدیگر، مسیر درست‌تری را جهت رسیدن به هدف مشترک برگزینند، می‌توانند بر یکدیگر تأثیر اخلاقی گذاشته و درجات کیفی ساختار فردی و شخصیتی خود را بالا و پایین برده و تنظیم کنند.

 

اسبی که در فیلم، ایفاگر نقش سیبیسکوئیت شد همراه با لورا هایلنبراند، نویسنده رمان

و اما فرم:

بخشی از موفقیت فیلم، مرهون فیلمبرداری خوب و تحسین‌برانگیز جان شوارتزمن است. مخصوصاً صحنه‌های مربوط به مسابقه و مناظر طبیعی. طراحی صحنه‌، موسیقی، گریم و سایر عناصر، در حد قابل قبول (با توجه به زمان داستان فیلم، دهه 1930) بنظر می‌‌رسند. تنها ایراد را در اینجا می‌توان به شیوه تدوین گرفت. البته بخشی از این کاستی، به نقص فیلمنامه مرتبط است.

همانطور که قبلاً اشاره شد، در این فیلم زمانی حدود یک ساعت، فقط به معرفی شخصیت‌های اصلی داستان اختصاص یافته و سرگذشت سه شخصیت اصلی و طی مسیر موفقیتشان را به طور موازی و همزمان مشاهده می‌کنیم بدون اینکه ربطی میان آنها پیدا نماییم. این زمان طولانی باعث می‌شود که برخی مخاطبان عام، تا زمان برخورد این سه نفر به یکدیگر، صبر و حوصله خود را از دست بدهند اما به محض اینکه سیبیسکوئیت وارد داستان شده و روند تلاش تیم سه‌نفره برای بازگرداندن او به مسابقات و احیایش را مشاهده می‌کنیم، تازه موتور فیلم روشن می‌شود. تعلیق‌ها ایجاد می‌شود. هیجان در فیلم جاری می‌شود و یک‌سوم میانی فیلم را به بهترین زمان فیلم تبدیل می‌نماید.

اما در یک‌سوم پایانی نیز، فیلم دچار چرخشی غیرضروری می‌گردد. در این مقطع زمانی، فیلم تمرکز خود را از شخصیت‌ها برداشته و فقط به مسابقه نهایی و دونفره سیبیسکوئیت و اسبی دیگر می‌پردازد. این تغییر تمرکز، هرچند دارای شور و هیجانی بیش از یک‌سوم ابتدایی فیلم است، اما توی ذوق می‌زند. انگار که فیلم دارای اپیزودهای مختلف است و ما شاهد اپیزود پایانی هستیم. اما مشخص است که سازندگان فیلم، چنین قصدی نداشتند.

به هر روی مدت‌زمان طولانی فیلم، اثربخشی و ماندگاری فیلم را در ذهن مخاطب نیز افزایش می‌دهد بشرطی که این مخاطب، تماشاگری با صبر و حوصله باشد.

همانطور که فیلم «سیبیسکوئیت» همچنان بعنوان یکی از بهترین فیلم‌های ژانر اسب‌سواری و حتی ژانر ورزشی در اذهان سینمادوستان، ماندگار و حک شده است.!

 

سیبیسکوئیت واقعی در 17 می 1947 ، شش روز بعد از روز تولد 14 سالگی‌‌اش از دنیا رفت. این اتفاق باعث افسردگی شدید و شکستن قلب صاحبش چارلز هاوارد گردید.

چارلز هاوارد به یادبود اسب وفادارش، تندیس برنزی زیبایی در جلوی خانه‌اش از او ساخت که تاکنون نیز پابرجاست.

 

سیبیسکوئیت واقعی همراه با مربی‌اش تام اسمیت در سال 1936

 

تندیس برنزی سیبیسکوئیت در خانه چارلز هاوارد

 

 

کلید واژه ها: سیبیسکوئیت گری راس جف بریجز توبی مگ وایر کریس کوپر الیزابت بنکس


نظر شما :

اشکان ۱۸ آذر ۱۳۹۹ | ۰۸:۵۹
خیلی خوب بود
پاسخ مدیر سایت ۱۸ آذر ۱۳۹۹ | ۰۹:۰۰

تشکراز شما